آیدا درخت و خنجر و خاطره
آثار ِ من، خود اتوبیوگرافی کاملی ست. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت هایی از زنده‌گی نیست؛ بلکه یک‌سره خودِ زنده‌گی ست.

این جمله ای ست که احمد شاملو، در ابتدای دفتر یکم از مجموعه آثارش نوشته است و به همین دلیل در سالروز درگذشتش، تنها به نوشتن شعری از او رضایت می دهم.

و گونه های‌ات / با دو شیار مورّب، / که غرورِ تو را هدایت می کنند و / سرنوشتِ مرا __ احمد شاملو ، آیدا در آینه
اگر بگویم که سعادت
                           حادثه ئی ست بر اساسِ اشتباهی؛

اندوه
       سراپای‌اش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه ئی
                          که سنگی را
و نیروانا
           که بودا را.
چرا که سعادت را
                      جز در قلم‌روِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
             به جز تفاهمی آشکار
                                       نیست.
بر چهره‌یِ زنده‌گانی‌ی‌ِ من
که بر آن
           هر شیار
                      از اندوهی جان‌کاه حکایتی می‌کند
آیدا
    لب‌خندِ آمرزشی ست.

نخست
         دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
                 همه چیزی
                              به هیأتِ او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر
                                 از او
                                      گریز نیست.

پ.ن: متن کامل این شعر و چند شعر دیگر از شاملوی بزرگ را می توانید در این فایل بخوانید.
پ.ن: به مناسبت دوم مرداد، سالگرد درگذشت احمد شاملو
پ.ن: بشنوید با صدای شاعر
نظرات موضوع : ادبی, شعر
برچسب ها:
تمام شد

تمام شد.

چند روز دیگر، تاریخ هاست و دامین تمام می شود. قصد تمدید ندارم. لذا تمام شد.

نظرات موضوع : ادبی
آزادی های حدسی!!!

به هر حال هرکس خود واقعی اش را جایی پیدا می کند. یکی تنها کنار دریا، یکی تنها بالای قله ی کوه، یکی مثل مودیلیانی در نقاشی، یکی مثل موتزارت در موسیقی، و در دوره ی مجازی و بی قهرمان ما، یکی توی پادکست!! یکی توی نوشتن، روی کاغذ، توی وبلاگ، گوگل پلاس، فیسبوک، توئیتر یا هزار و یک شبکه ی اجتماعی مجازی و واقعی دیگر که اسم بردنشان یک روز کامل را از آدم می گیرد. من اما گمان می کنم، یعنی حدس می زنم، خودم را فقط توی دست های تو و آغوشت پیدا کنم. گمان می کنم فقط آن موقع قفل بغضم باز شود و خودم را پیدا کنم…

آره، همون موقع…

 

پ.ن۱: من باید یک ۴۰، ۵۰ سالی زودتر به دنیا می آمدم با این همه علاقه به آهنگهای سنتی- کلاسیک، فضاهای سنتی ایرانی و …
پ.ن۲: فارغ از همه ی حماقتی که پشت ایده ی آزادی های یواشکی زنان ایران است، دو نکته خیلی نظرم را جلب کرده، اول اینکه ما هیچ وقت یاد نگرفتیم با آرامش و از سر صبر به چیزی برسیم. به قول حافظ «طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر / کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود» ! یعنی تابوی حجاب که طی ۳۵ سال به ما تحمیل شده است، محال است با چند عکس و انعکاس صدای مجازی از پا در بیاید پس بیاییم مقیاس های تاثیر حرکت را در حد و اندازه ی خودش نمایش دهیم که در غیر این صورت محمود درونمان دارد آمار دروغ تحویل می دهد. دوم این که آزادی های یواشکی زنان ایران فقط محدود به روسری برداشتن نمی شود . این که ما فقط عکس بی حجاب بودن را می بینیم احتمالن فقط به خاطر این است که فقط بی حجابی قابل نمایش در عکس است و نه چیزهای دیگر (به دلیل غل و زنجیرهای فرهنگ ایرانی)! مثلا دختری که یواشکی رابطه ی جن.سی دارد یا یواشکی پارتی می رود، یا حتی یواشکی آرایش می کند، سیگار می کشد، چادر سرش نمی کند… خلاصه که یواشکی های یک جامعه ی سنتی-مذهبی خیلی پیچیده تر از روسری برداشتن و عکس گرفتن است. ولی می شود به این صفحه ی آزادی های یواشکی زنان ایران به چشم یک سمبل برای بقیه ی یواشکی ها نگاه کرد آن وقت شاید بشود یک مفهوم جامع تر، هدفمند تر و کمتر مسخره از آن برداشت کرد.

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
من در آئینه رخ خود دیدم

از چه بنویسم؟ از زندگی که بودنش به مرگ می رسد؟ از عشق که زوالش در وصالش است؟ از بی ثباتی که سرچشمه اش ثبات است؟ از اینکه خودم را گول می زنم با این حرف که تاریکی وجود ندارد، تاریکی فقط نبود نور است وتعریف مرگ، نبود زندگی ست. آن هم درست وقتی سیاه چاله ها به کار بلعیدن جرم و چگالی مشغولند؟ یا از سی سالگی که برای رستگاری دیر است و برای تنهایی خیلی زود… از چه بنویسم؟ که فهمیده ام نه علم بهتر است از ثروت و نه ثروت از علم! یار از هر دو بهتر است که زیبایی تو ، حجم فراق را دو چندان می کند و از توان کلام خارج جز به این مصرع که تو دیگر در خیال خویش بینی یار خویش را… از اینکه حالم، حال قماربازی ست که سیم آخر را هم روی اسب اشتباه – مهاجرت – شرط بسته است چون قانونش این است که هر چه سنگ است برای پای لنگ است. از چه بنویسم وقتی به غارت رفته ی طوفان دردم…

پ.ن : متن، عاریه زیاد دارد اما حرف دل است.

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
ما و بقیه
  • ترک ها زود عصبانی می شوند باید بیشتر صبور باشی باهاشان و بیشتر مدارا کنی. در این زمینه ترکی دانستن خیلی کمک می کند.
  • ترک ها برعکسند! یعنی مردهاشان عاشق پیشه اند و دخترهاشان در بی وفایی رو دست ندارند.
  • سیاه ها، شادند به میزان وسعشان! کاریوکی سیاه ها هم رو دست ندارد درست مثل بی وفایی دخترهای ترک
  • ایرانی ها، بیشتر از هر ملیت دیگری وانمود میکنند اهل کشورشان نیستند. با انگلیسی یا ترکی حرف زدن در مکان های عمومی، حالا یا به خاطر خصلت فضولی ایرانی هاست یا به خاطر خصلت فضولی ایرانی ها! اولی یعنی بقیه فضول هستند و دانستن اینکه ایرانی هستی باعث می شود سرشان را بکنند توی زندگی تو و بیرون نیاورند لذا نمی خواهی لو بدهی ایرانی هستی که بعد دچار این مشکل بشوی؛ دومی یعنی خودت فضولی و میخواهی سرت را بکنی توی زندگی بقیه و بلا بلا بلا…
  • سیاه ها از هر ملیت دیگری متحدترند. فرقی نمی کند اهل کدام کشور باشند.
  • عرب ها به خصوص مصری ها از ایرانی ها دل خوشی ندارند. لبنانی ها ولی اینقدر پول توی جیبشان کرده ایم که به ما به چشم کیسه پول نگاه میکنند و وقتی ما را می بینند چشم هایشان شبیه تام توی تام و جری دلار می شود.
  • تاجیک ها و آذربایجانی ها، فرهنگشان به ما خیلی نزدیک است. زبانشان هم، یک روز شاید با دلبر رفتیم آن طرفی سری زدیم. فعلا که دلبر نداریم.
  • گاهی وقت ها یک اشتباه کوچک پیامد بزرگی دارد و برعکس. امیدوارم اولی هیچ وقت اتفاق نیفتد.
نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
دلواپسیم!

آقای رئیس جمهور!
ما مردم عادی هم، دلواپسیم! دلواپس حرفهای نگفته در هشت سال خفقان! ما مردم عادی دلواپسیم اما صبور! ما مردم عادی همیشه بار اشتباهات حکومت را مثل تابوتی بر شانه هایمان گذاشته ایم و تا قبر فراموشی لا اله الا الله گویان حمل کرده ایم. ما فراموش کردیم که سه هزار میلیارد تومان چگونه از مرزهای کشور خارج شد. فارغ از هر گونه بزرگ نمایی می گویم، ما دلواپس گرانی سرسام آور و حقوق های ثابت قشر کارمند و کارگر هستیم! ما دلواپسیم که به جای افزایش نرخ تولید، تنها چیزی که به شکلی بی رحمانه افزایش می یابد، نرخ تورم و جمعیت بیکار است! ما دلواپس بند ۳۵۰ اوین هستیم! ما دلواپس زاینده رود و کارون و دریاچه ی ارومیه هستیم! ما دلواپس افزایش بی رویه ی جمعیتیم! ما دلواپس له شدن قدرت خرید مردم زیر پای تورم هستیم! ما دلواپس آزادی بعد از بیان هستیم. ما دلواپسیم که سرمایه های مملکت به هر راهی چنگ می زنند تا از وطنی که روز به روز بیشتر به دره ی نابودی سقوط می کند، دور شوند؛ و منظور من از سرمایه های مملکت، جمعیت جوان ایران است، نه گاز و نفت و فرش و پسته و پول های نقد میلیاردی! ما دلواپسیم که شما با کلید و لبخند آمدی و امید آزادی از حصر را نوید دادی اما میر ما و شیخ ما هنوز خسته و بیمار و دربند هستند! ما دلواپسیم که مبادا بار دیگر، و شاید برای آخرین بار، کسی را بر مسند قدرت نشاندیم که صدای مردم را نمی شنود چون ما مردم عادی، اجازه همایش و اعتراض و حتی حق دلواپسی نداریم. آقای رئیس جمهور ، ما دلواپس ایرانیم!

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
یادت به خیر شادمانی بی سبب

وقتی دلیل شادمانی های زندگی ات به مقایسه کردن وابسته باشد، هرگز زندگی شادی نخواهی داشت. دارم یاد می گیرم شادمانی هایم بی سبب باشد. به قول اسکار وایلد بیشتر افراد، بقیه افراد هستند. افکار آنها عقاید فردی دیگر، زندگی آنها یک تقلید و احساسات آنها یک گفتاورد است. دارم یاد می گیرم تقلید نباشم. معمولی باشم و بی سبب شاد…

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

هر چه قدر از تظاهر کردن آدمها بیشتر خسته بشوی، به همان میزان از اجتماع آنها دورتر خواهی شد. و من آنقدر دلزده شده ام از تظاهر آدمها، که میتوانم تمام عمر، بی هیچ همدمی، در جزیره ای تنها به سر برم؛ بی هیچ تلاش برای نجات یافتنی چون فیلم Cast Away با بازیگری Tom Hanx

و دیگر اینکه امروز فهمیدم همه چیزی مشتق گرفته شده از سلیقه است. دین، مُد، عشق، کتاب، موسیقی، فیلم و از این دست مسائل…

پ.ن: عزرائیل افتاده است میان خانواده و یکی یکی می برد این روزهای تلخ اردی جهنمی، سومین خبر فوت امسال را هم گرفتم. انگار نشسته بودند من بروم دور و دستم کوتاه شود از خاک؛ البته به خاک که اعتقاد ندارم؛ اینقدر که دیده ام سرد است و فراموشی می رویاند؛ اماحساب گریه جداست… چه عرض کنم؟ حداقل روح را که صیقل می دهد به سوهان اندوه… نمی دهد؟

پ.ن: عنوان شعری ست منسوب به وصیت نامه ی وحشی بافقی

آشوبم

آشوبم، آرامشم تویی

گویا تنها حریف رخوت کشدار این بعدازظهر ابری و بی حوصله، همین آهنگ چارتار است. آن هم وقتی فرسنگ ها از خانواده ات دوری و آن ها در مراسم تدفین کسی می گریند، بی تو و اشک هایت…

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
پریشان نامه

سال ها بعد از آن اتفاق عشق اول، با خودم خلوت کردم. یک عینک سیاه و سفید خریدم و آدم ها را سیاه و سفید دیدم. روزها گذشت. هفته ها رفت. ماه ها آمد. سال ها به تنهایی ادامه دادم و تنهایی شد امتداد همه چیز در زندگی من؛ مثل درختی بودم، پر شکوفه در بهار، پر میوه در تابستان، زرد و نارنجی در پاییز، و سپید، خیلی یکدست سپید در زمستان، زیبا اما دور، اما در برهوت، اما میان ناکجا آبادی که گذار هیچ دیگری به آن جا نمی افتاد. زشت مثل بطری مشروبی خالی در معرض عبور باد، روی یک میز متروکه؛* مثل حادثه ی برج و کبوتر، خاطره ای مرا زنده نگه داشته بود. خاطره ی یک چشمه ی زمزم، که دیگر به یاد نمی آوردم حقیقت داشت یا سراب بود ولی حتی اگر سراب بود، باز مرا زنده نگه داشته بود. خطای من نه خاطره بازی بود و نه دل بستن به بی وفایی تو، که وفاداری به بی وفایی یار نه در قامت من گنجد و نه در عقلم؛ اشتباه من از همان چشمه یی آب می خورد که قلبم، از دوست داشتن در امتداد تنهایی؛ و فقط زمانی فهمیدم چنین شده که تنهایی مدت ها بود مرا تصاحب کرده بود و آدم ها را از من دور… حالا من به میل خویش، درها را بسته ام و از پنجره ای با عطر چوب کاج به منظره ی چشم نواز این خاطرات نگاه می کنم و تمام آن چه از زندگی خواهانم، دوستی باکسانی ست که زندگی کردن را بهتر از من آموخته اند.

همه ی این ها را نوشتم که بگویم، پیش از آن که بگذارید، غرور، حسادت و …، تنهایی را رفیق مادام شما کند، اجازه بدهید مهربانی کسی را به خلوت شما بیاورد و رفیق مادام او شوید.

 * اشاره به شعری ست ترجمه ی احمد شاملو از دفتر دوم که ترجمه ی شعرهای لنگستون هیوز، ژاک پره ور و غیره را دارد. متاسفانه نسخه ی اینترنتی را نیافتم به دلیل کم حافظگی در به یاد آوردن متن کامل شعر و اصل کتاب در دسترش نبود.

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها: