وای بر ما!

سال های زیادی ست که فعالیت های نهاد گرایانه در کشور ما جاری است. این بار یک عده مزدور، در شهر من، به خاطر پول یا کم عقلی، جمع شده اند و مثلا به دفن یک بیگانه در کنار زنده رود اعتراض کرده اند. اگر از مضحک بودن سناریوی این اعتراض بگذریم، وقتی جای جای این وطن از بی توجهی و جهل رنج  می برد و درد می کند، بی شعور و بی غیرت خواندن اصفهانی ها، صرفاً مرا به یاد فرو بردن سر در برف و کبک شدن می اندازد. چه بر سر غرور و شخصیت و ملی ما آمده است؟ نه مگر معتقدیم یک عده اقلیت با جهل خویش هر آنچه در این کشور به فرهنگی غنی و تمدن ما اشاره داشت، از بین برده اند؟ خشکی زاینده رود، فاجعه آلودگی هوای تهران و اهواز، خشکی دریاچه ی ارومیه، سریال های ضد قومیتی سخیف صدا و سیما، بریدن درخت های ولیعصر، عدم رسیدگی به آثار باستانی به بهانه های واهی، همه و همه مشکلاتی ست که گریبان ایران را گرفته اند. گاهی اعتراضاتی صورت گرفته است و بعضا هم اگر به نتیجه رسیده است یا در بحبوحه ی انتخابات بوده و جمع آوری رای مردم یا کسی پیدا شده که زورش هم سنگ زور نهادهای قدرتی بوده اما طرف مردم! بیایید به خاطر سر و صدای یک اعتراض سازمان دهی شده ی به قول خودمان ساندیسی، حداقل غرور و شخصیت ملی خودمان را زیر سوال نبریم! چون این تنها چیزی است که هیچ کس نمی تواند آن را از بین ببرد به جز خودمان!

پ.ن: متن زیر را یکی از دوستان خوب و آگاه من نوشته است. پیشنهاد می کنم بخوانید : ادامه…

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها: ,
قدرت

   Liam Neeson as Oskar Schindler

Amon Goeth _ You know I look at you, I watch you, you’re never drunk. oh, that’s a real control. Control is power. That’s power.
Oskar Shiendler _ is that why they (Jews) fear us?
Amon Goeth _We have the fucking power to kill, that’s why they fear us.
Oskar Shiendler _ They fear us because we have the power to kill arbitrarily. A man commits a crime, he should know better. We have him killed, and we feel pretty good about it or we kill him ourselves and we feel even better. That’s not power, though. That’s justice. it’s different than power. Power is when we have every justification to kill, and we don’t.
Amon Goeth _ You think that’s power.
Oskar Shiendler _ That’s what the Emperors had. A man stole something, he’s brought in before the emperor, he throws himself down on the ground, he begs for mercy. He knows he’s going to die; and the emperor pardons him. This worthless man. he lets him go.
Amon Goeth _ I think you are drunk.
Oskar Shiendler _ That’s power, Amon. That is power.

فیلمنامه : Schindler’s list
کارگردان : استیون اسپیلبرگ

بی ربط نوشت: دلم نیامد ترجمه کنم. ضمن اینکه دلمان غنج می رود برای این هنرپیشه…

[تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - ۲۰]

می‌ترسم
بدانی چه‌اندازه دوستت دارم
از من بترسی.

پوریا عالمی

نظرات موضوع : شعر
برچسب ها:
به این شهر سوگند می خورم…

مثِ یه سدِّ ترک خورده ی قدیمی ام که میدونه اگه بشکنه یه شهرُ آب می بره، با فکر بودنت تو شهر، سر پا ایستادم.

نوشین.ح، پنجم فروردین نود و بی تو

پ.ن۱: عاشقانه ای ست برای پدر
پ.ن۲: عنوان آیه ای ست از سوره ی کریمه ی بلد در قرآن، برگرفته از کتاب “بار دیگر شهری..” از نادر ابراهیمی با این مضمون :

 

“به این شهر سوگند می خورم
و تو – ساکن در آن شهری
و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد
که انسان را در رنج آفریده ییم…”

 

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
غربت چیست؟ با رسم شکل توضیح دهید. (۵ نمره)

غربت یعنی در اتاقت را بزنی به هم بروی بیرون، دو روز آزگار برنگردی هیچ کس زنگ نزند بگوید کجا رفته بودی فلان فلان شده، نگرانت شدم! غربت یعنی وقتی گم می شوی پلیس بگوید دُنت وری، شیز ویث هر بوی فرند، هرچند بوی فرند ندارد بابام جان؛ غربت یعنی امتحان غذاهای ناشناس که طعمش را دوست نداری اما تا آخرش را می خوری آن هم بدون اعتراض به مادر که شور بود، ترش بود، خورشت کرفس بود!!! غربت یعنی به جای کالباس اشتباه سوسیس بخری، به جای پنیر به اشتباه کره، به جای شامپو، کرم بدن، به جای خط قرمز اتوبوس خط صورتی را سوار شوی، گم شوی، پیدا شوی، پیدا نشوی، روز شود، شب شود، فرقی به حال کسی نکند. غربت یعنی بعد از یکی دو ماه هر که از دیده برود بشوی؛ غربت یعنی دلت را گره بزن به فرودگاه امام، جسمت را بردار ببر غربت؛ غربت یعنی اشک های گرم پدر در اسکایپ و متعجب شوی پس پدر این همه حرف، این همه اشک، این همه عشق را هر شب ساعت هشت به خانه می آوردی ولی سریال های جم تی وی نمی گذاشت بگویی؟ نمی گذاشت بشنوم؟ غربت یعنی حرف های یک عمر نگفته ی مادر نامه ی یواشکی شود در چمدانت! غربت یعنی تولد خواهرت خلاصه شود در آپلود یک عکس در پروفایل فیسبوکش بدون کادو، بدون آغوش، بدون رقص و آهنگ اندی و شب پره! غربت یعنی از اینجا رونده، از اونجا مونده؛ غربت یعنی مهمانی، یعنی کنسرت، یعنی نوش لاجرعه تا استفراغ، یعنی باد بپیچد در موهایت، یعنی آفتاب گرم و شن های ساحل بر پوستت، غربت یعنی پیشنهادهای بی شرمانه… غربت یعنی آزادی به قیمت هم آغوشی با غول بی شاخ و دم تنهایی… غربت یعنی تو کوه باش زندگی فرهاد تیشه به دست…

خلاصه کنم غربت یعنی هیچ کدام از چیزهایی که در ذهنت بود. با این همه باز مزه ی تلخش را مثل قهوه ی عصرانه ات سر میکشی و نقشه ی وطنت فال فنجانت میشود…

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
سین هفتم سیب سرخی ست

سین هفتم سیب سرخی است  / حسرتا  / که مرا / نصیب از این سفره ی سنت / سروری نیست! _ احمد شاملو

فردا، دومین روز از بهاری ست که حتی به شیارهای کوچک زیر در اتاق هم رحم نکرده است و با چند گل صورتی کوچک، جا خوش کرده است زیر رفت و آمد ما در آستانه ی در! فردا، تولد چهار سالگی این خانه است. خانه ی حرف ها، دوست داشتنی ها، دلتنگی ها و تنهایی های من! اما به قول فیلمنامه ی بوی پیراهن یوسف ِ حاتمی کیا «من این حرفا رو چرا باید اینجا بگم یوسف؟… منی که می دونم اینجا نیستی، خودتُ به من نشون بده، تو کجایی؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ {سکوت} دیگه وقتش شده بزنم تو گوشت»، حالا حکایت دل ماست یوسف! من این حرفا رو چرا باید اینجا بگم؟ من باید تولد پنج سالگی اینجا را هم بگیرم یا دیگر تمام؟

یکم فروردین ۱۳۹۳
نوشین.ح

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها:
مسیر کج

“چرا همه اش از مسیرهای کج، پر از پیچ و سربالا، نفس گیر، نفس بر؟ چرا همه اش از مسیرهای نشد، نخواهد شد؛ مسیرهای ناتوان از شدن؛ مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید می ترسم؟ شاید می ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می آید از ته هر چیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبه ی فساد؛ مثل میوه ای در انتهای تابستان. مثل ایستگاه آخر اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هر کجا. مثل این ریه ها و قلب که ایستاده اند در لبه های فساد؛ و من ناتوان از مهار کردنِ وضع؛ سیگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پیش. روز اول سه تا، بعد پنج تا، بعد شش تا. روز بعد باقیمانده ی پاکت را کشیدم و شرمنده شدم از شکست خویش. حالا باز روز از نو ترکِ سیگار از نو. همه ی هستی ام دردآلودِ همین مسائل کوچک است، چیزهائی که هر آدمی از پس‌شان برمی آید. و من باید مثل خر گیر کنم در همان خم اول یا دوم. سهم نداده اند انگار لمحه ای آسایش؛ مگر به خواب یا عالم مرگ. عشق هم سهم اش برای ما شناست میانِ ماهیانِ تاریک اعماق؛ به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر همه ی هول هستی.

وردی که بره ها می خوانند
رضا قاسمی

پ.ن ۱: دانلود کتاب
پ.ن ۲: دانلود قطعه هایی از کتاب به انتخاب من

آبگینه ی عمر

روی تخت زانو بغل کرده ام و توی خودم فرو رفته ام. به منظره ی زیبای جنگل و دریا از پنجره ی اتاق خیره شده ام. بخار لیوان چایی داغ، گه گاه راه نظر می بندد بر زیبایی غیر قابل وصف این منظره که با ابرهایی یک سر سپید به رنگ آرامش من، تکمیل شده است. دلم نمی آید دست به دوربین ببرم. نه از آن رو که هیچ دیافراگمی قادر به ثبت لحظه ی هم آغوشی زرد و نارنجی خورشید با بنفش و آبی آسمان و دریا نیست، بلکه بدان خاطر که من گمان می کنم، آنچه به اشیا و مناظر جاودانگی می بخشد، شریک شدن آنها با دیگری ست. خاطره ساختن! مقیم حافظه ی دیگری شدن! در آستانه ی سی سالگی – ۴ روز دیگر، به تاریخ سیزدهم اسفند -، احساس می کنم چند ماه بیشتر زندگی نکرده ام!! چرا که آدمی به عمر دوست داشتن پیر می شود نه به شناس‌نامه! و من چه جوانی ها که نکرده ام هنوز…

به قلم نوشین.ح
نهم اسفند ماه ۱۳۹۲

پ.ن: عنوان قسمتی از یکی از “شبانه” های احمد شاملو ست با این مضمون :

“همچون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه ی عمرت
خاموش، در هم شکند.”

نظرات موضوع : ادبی
خواب

باگریه می نویسم.
از خواب،
با گریه پا شدم.
دستم هنوز،
در گردن بلند تو آویخته ست؛
و عطر گیسوان سیاه تو با لبم،
آمیخته ست.
دیدار شد میسّر و
با گریه پا شدم.

هوشنگ ابتهاج – تاسیان

پ.ن: به مناسبت زادروز هوشنگ ابتهاج ملقب به ه.الف.سایه

نظرات موضوع : شعر
برچسب ها:
شبانه

دنیا روی شانه های تو بود و من نمی دانستم پدر، دنیا روی شانه های تو ایستاده است.
من مهاجرت کردم و به جای آنکه دنیای خستگی هایت سبک تر شود، سنگین تر شد.
مهربانی فقط در نگاه گرم تو است مادر و در اشک های پدر که هرگز ندیده بودم.
تمام راه های خوشبختی به شما دو ستاره ختم می شود.
تمام امید من نیز…
و امید من نیز…
و امید من…

نظرات موضوع : دست نوشت
برچسب ها: